دوست داشتم کسی جایی منتظرم بود

چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند....شاهبازان طریقت به مقام مگسی

دوست داشتم کسی جایی منتظرم بود

چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند....شاهبازان طریقت به مقام مگسی

امروز که با اسکایپ باهاش حرف زدم از مونیتور و بوسید ....

کاش کمتر دوستم داشتی

دلم برات تنگ نشده حل شده از بین رفته 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۲۵
آنا
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۷
آنا

بعضی اوقات دلم می خواهد که خواهر داشتم

الان متاسفانه حتی چایی خوبم هم تموم شده و ندارم. .....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۵۳
آنا

بالاخره رفتم 

عروسی و می گم.

چقدر ریخت و پاش بیهوده فقط برای یک شب....خدای من 

تصور ش هم سرگیجه آوره

حالا منهای همه چیز که بیشتر شبیه یک بالماسکه بود قضیه این قیلم های به اصطلاح اسپورت چیه که اون وسط هم با پروژکتور برای ملت پخش می کنند؟

چرا عروسی ها انقدر بی مفهوم شده؟؟؟؟تمام مدت فقط یک تعداد عکاس و فیلم بردار به عروس و داماد می گن این کار و بکن این جا لبخند بزن اینجا نگاه کن!!!!!

الان خود اینها بعد چند سال این فیلم و نگاه می کنند باورشون می شه که خودشون همین جوری بودن؟ انقدر همه چیز سطحی و بی خود شده که سردرد می گیرم.

 اصلا این و بذاریم کنار که چه کارها که نمی شد با این پول دور ریخته شده برای یک شب، انجام داد ...کجای این مجالس بی مفهوم که سرتا پای همشون شبیه به هم شده مربوط به فرهنگ ماست؟؟؟؟

چرا عروسی ها به جای اینکه یک مهمانی عاشقانه و دوست داشتنی باشن تبدیل شدن به مجالس کارگردانی شده بی مفهوم بی پایه بی اساس و همه شکل هم!!!!

با توجه به طبقه بندی قیمتی مناطق مختلف تهران حس می کنم مفهوم همسایگی بسیار فراتر از هم کوچه یا هم خیابون بودن ...طبیعتا افراد ساکن در یک منطقه مشخص حالا در حد خوبی قدرت اقتصادی یکسانی دارند الان به نظر من مفهوم همسایگی گسترده تره! همسایگی یعمی همه ما هایی که داریم تو این شهر بزرگ زندگی می کنیم حواسمون باشه...در یک شب برای یک عروسی حداقل 100 ملیون بریزیم دور اون وقت همسایه و هم شهری ما توی چند منطقه پایین تره گشنه باشه!!!!

مسلمونی را بذاریم کتار انسان که هستیم کدوم منطق انسانی این رو می پذیره.

طبیعتا الان یک عده می گن از کجا معلوم به بقیه کمک نمی کنند؟؟؟بله چه بسا افرادی که با وجود داشتن چنین بریز و بپاش هایی دست بخیر هم هستند اما یک مطلب رو بهتره فراموش نکنیم و اون بدعت گذاری هستش.

با این کارها داریم رسومی را باب می کنیم که بسیار بی پایه و مفهومه.چرا از این لحاظ به قضیه فکر نکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۸:۰۴
آنا

امروز سعادت این و داشتم که در محضر یکی از عزیزان آرایشگر باشم...

کلی جمله عجیب غریب شنیدم مثل اینکه فلان مدل رنگ مو مقدوم به صرفه نیست!!!!

من دوره های فلان و فلان تو ترکیه دیدم!!!

این ترکیب بی نظیییییییره!!!!

خدای من....سردرد گرفتم از لبخند زدن های الکی

البته مطمئن هستم که همه اهالی این فن این مدلی نیستن ولی ظاهرا من تو این مورد بدشانسم چون هر جا که رفتم در حد بالایی از همین سطح کیفی! بر خوردار بودن.

کسی اینجا سر می زنه؟؟؟؟؟؟

کسی مثل من هست که انقدر عروسی رفتن براش سخت باشه....

احساس می کنم اگر الان بهم زنگ بزنه و بگه کنسله از خوشی پس بیوفتم

خدایا من چرا انقدر مردم گریزم؟؟؟؟ البته نمی دونم من مردم گریزم یا مردم توانایی گریزوندنشون(درسته؟) رفته بالا؟

پ.ن: شنبه باید جای مهمی باشم برای مصاحبه اگر گذرتون اینجا افتاد و چشمتون خورد به این مطلب برام دعا کنید.می شه؟؟؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۴۳
آنا

امروز زودتر بیدار شدم به گلدون ها رسیدم صبحانه خوردم و در راستای عروسی ذکر شده تصمیم گرفتم برم بیرون برای خرید....

در واقع مقداری وسایل آرایش لازم داشتم که تصمیم گرفته بودم از داروخانه بخرم...

داروخانه اول متصدی خانوم نداشت ...

دومی هم همین طور...

داروخانه سوم اصلا یک بخش کامل برای لوازم ارایشی داشت با 4 تا پرسنل ترگل ورگل...کلی پیشنهاد به طرفم سرازیر شد یکی از یکی شیکان پیکان تر و صد البته گرون تر...

دو تا نکته برام خیلی جالب بود 

یکی اینکه لوازم بهداشتی برای مراقبت از سلامت پوست خیلی گرون هستند در عوض لوازم با کاربرئ صرفا ارایشی ارزون ترن!!!!!

دوم اینکه این خانوم هایی که دائما آرایش می کنند چقدر درآمد دارند در ماه؟؟؟؟؟

خلاصه بعد از خرید چند قلم جنس برگشتم خونه ناهار خوردم و زیتون هسته گرفتم تا برای نازنین همسر زیتون پرورده درست کنم....(بله چنین همسری هستم من)

الانم منتظرم دمنوش به و دارچین و بهارنارنج اماده بشه....بسیار بسیار خوشمزه است (این حرف و یک معتاد چایی می زنه به حرفش اهمیت بدین وقتی می گه خوشمزه است)

راستی دارم برای بار دوم صد سال تنهایی و می خونم....7 سال پیش یکبار خونده بودم الان که دوباره می خونم تغییر دیدگاهی که نسبت به برخی مسائل کتاب پیدا کردم برام جالبه.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۳
آنا

دچار هیجان ایجاد وبلاگ شدم.

دلم می خواد یک عالمه مطلب پست کنم.

یکی دیگه از مسائلی که باهاش درگیرم "نصف نیمه رها کردن کارهاست"

با انرژی شروع می کنم ولی بعد از یک مدت بی انگیزه می شم و رها می کنم...

به نظر شما همچین مساله ای اسم علمی داره؟!!!!

در اصل وبلاگ رو هم برای همین منظور ایجاد کردم.اینکه برای یک مدت مشخص هر روز بنویسم شاید این طوری کمی از عهده این مشکل بر بیام.

مثلا نوشتن اینکه هر روز چه کارهایی انجام دادم....

امروز دیر بیدار شدم از این قضیه به شدت بدم می اد.احساس می کنم برکت از روزم می ره البته این هم از اموزه های مادر جانه...بعدش کمی به گلدون ها رسیدم (برای بنت قنسول عزیزم دعا کنید)

رقتم بیرون پفک خریدم! به این حد رسیدم دیگه

بعدش پفک خوردم و کمی فرندز تماشا کردم طبق معمول پفک خوردن... تا وقتی مشغول خوردنش هستم حال خوبی دارم بعدش دچار معده دردمی شم.

در ادامه این روز بسیااااااار پر بار ظرف شستم چای خوردم 

کمی در اینترنت ول گشتم و الان هم اینجام.......

امیدرارم با برگشتن به دانشگاه کمی مفید بشم 

پ.ن:سه شنبه عروسی دعوت دارم و واقعا انفولانزا گرفتن و نرفتن و ترجیح می دم....اسکل تر از منم سراغ دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۲
آنا
من ادم تنهایی طلبی هستم.
یعنی خیلی تنها بودن اذیتم نمی کنه ...در واقع یک جورهایی ازش لذت می برم.
مثلا دیروز مهمون داشتم ...دو تا از دوستان که اتفاقا هم فکر هم هستیم و معاشرت باهاشون لذت بخشه ولی وقتی رفتن احساس سبکی می کردم کلا من بعد از این که مهمون می ره احساس سبکی می کنم 
حالا شما بگو مردم گریز 
اصلا بگو بابا جان خدا و پیغمبر اینهمه توصیه کردن به مهمون داشتن....
خوب نمی دونم چرا اینجوریه... حالا مهمون های دیروز خیلی خوب بودن مواردی بوده که بعد از رفتن مهمون ها واقعا احساس بدن درد می کردم
خوب یک بخشش خستگی و پذیرایی و اینا ولی حس می کنم بخش عمده اش به این دلیل که من خیلی زود از معاشرت با ادم هایی که چهارچوب فکری نزدیک به هم نداریم خسته می شم.
من خودم ادم ارومی هستم و خوب دوست دارم مهمونی هم که میاد خونه با آرامش و متانت بشینه و اروم حرف بزنه...حالا وقتی در اکثر اوقات مهمون هایی که دارم با صدای بلند حرف می زنن و حرف های بی سر و ته می زنند طبیعتا خسته و کلافه می شم.
مهمون های خانوم می گم ها...
یا مثلا از این که تو مهمونی همه تلویزیون ببینند خیلی بدم می اد یعنی چی اخه این همه وقت و انرژی می گذاری که بیان خونه ات بعد بشینند تکرار جومونگ ببینند...نه واقعا!!!!!!
البته با برداشتن تلویزیون از هال کمی این قضیه بهتر شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۷
آنا